سلطان محمد مطربي سمرقندي

146

تذكرة الشعراء ( فارسي )

دل گرفت از پدر و هم ز جوانمردى او * آبرو در قدم حضرت خان است مرا خان خانان و شه عالميان عبد الله * آن‌كه در دولتش آسايش جان است مرا « 1 » هرچند كه « لا ثمرة فى الخلاف » واقع شده اما ثمرهء اين خلاف ، آن گرديد كه ، به اندك زمانى ، اساس دولت و كامرانى و بنياد عمر و زندگانى خود و پدر و برادران و اقربا را ، برانداخت ، چنان‌كه از ايشان ، نشان نماند و اين قصّه ، در ظفرنامهء حافظ مقيمى بوستان‌خانى ، به شرح و بسط ، مذكور است ، آنجا مطالعه بايد نمود . حضرت سلطنت‌پناهى ، از خوش‌طبعان معتبر و نادره‌سنجان مشتهر بود و در گفتن اشعار ، دقت مىنمود . فهم تيز و ذهن بلاانگيز داشت و اين غزل از گفتار جان‌پرور اوست : غزل : منم ز تيغ فراق تو دل‌فگار نشسته * ز دورى گل روى تو ، بىقرار نشسته به طرف گلشن كويت ، به ياد آن گل رويت * فگار و غم‌زده ، هرگوشه ، صد هزار نشسته نه شبنم است ، به رخسار گل چنين كه ببينى * سرشك بلبل آشفته‌روزگار نشسته فغان بلبل آشفته نيست ، از ستم گل * فغان‌كنان به درخت از جفاى خار نشسته به ياد آن گل‌رو ، مستمند عشقى بيدل * نگار غم‌زده با چشم اشكبار نشسته « 2 » و اين دو بيت رنگين نيز ، از گفتار نمكين اوست : نظم : تا خرامد ساقى گلرخ ، سوى بزم وصال * لالهء خونين‌كفن گرديده ، پاىانداز آل نيست ماه نو كه شد آغشته در عين شفق * ناخن شير است گلگون گشته از خون غزال فقير روز عيد رمضانى ، در آقسراى سمرقند ، به تقريبى ، به صحبت همايونش رسيدم ، فرمود كه : غزل عيدى گفته‌اى ؟ چون نگفته بودم ، مضطرب گرديده ، به معذرت

--> ( 1 ) . مطربى در حاشيه ، بحر اين غزل را مثمن و بر وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلن ، دانسته است . ( 2 ) . مطربى ، بحر اين غزل را مجتث مثمن مخبون ، بر وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن ، دانسته است . و در حاشيه ، نسخه بدل مصرع آخر را : « نگار غمزده با چشم خونكسار نشسته » نوشته است .